چندین سال بود که درخواست انتقالی به شهرمونو داده بودم آخه از رفت و آمد هر روزه بین شهرمون و محل کارم که تو یه شهر دیگه بود دهنم سرویس شده بود. از یه سال و نیم پیش به توصیه یکی از رفقا شروع به کم کاری کردم.میتونم به جرات بگم که جمعا ده روز کار نکردم.حتی رئیسمون بهم پیشنهاد پستهای بهتر داد و من با کمال جسارت بهش گفتم که دیگه خریتو گذاشتم کنار و بیشتر از این نمیتونم براتون حمالی کنم و رئیس هم بهم گفت مگه خواب انتقال را ببینی.اینجا میزارم بپوسی.بالاخره من رئیسو از رو بردم و وقتی دید اصلا کار نمیکنم با انتقالیم موافقت کرد. الان بیشتر امضاهای برگ تسویه حسابمو گرفتم و فقط مونده دو امضا یعنی تا
اخر اسفند کارم ردیف میشه.این وسط هم خوشحالم و هم استرس ورود به یه جمع جدید را دارم. هر چند همکارام آش دهن سوزی نبودن ولی باز دلم براشون داره تنگ میشه.بدبختانه همکارای جدیدم از حالا به نوعی در مقابلم جبهه گرفتن آخه خیر سرم یکی دو سال ازشون بیشتر درس خوندم و این یکی دو سال باعث شده که مثل یه گاو پیشونی سفید تو استان خودمون و حتی جاهای دیگه مطرح باشم و به نوعی تهدید برای همکارام ولی چون یه بار با یکی از مامورای هسته گزینش کنتاکت شدیدی داشتم که به خاطرش دو روز هم بازداشت شدم و همین طور بنا به دلایل عقیدتی هیچ پست مهمی به من پیشنهاد نمیشه و همیشه رئیسهای من آدمهایی چلمنگ تر از خودم بوده و خواهند بود.







